
داستان كودك حلوا فروش:
شيخ احمد خضرويه از بزرگان مشايخ بود كه كارش گرفتن وام از ثروتمندان و خرج آن براي فقرا بود تا در بستر مرگ افتاد و چون طلبكاران و وامداران با خبر شدند هجوم آوردند تا طلب خود را كه چهارصد دينار بود بستانند اما شيخ به جاي پرداخت وام آنان در دنياي خيال خوش خويش سير مي كرد و اين بي توجهي شيخ به طلب كاران موجب ترشرويي و ناراحتي آنان مي شد تا اينكه صداي كودك حلوافروشي از كوچه رسيد و شيخ به خدمتكارش دستور داد تا برود و همه حلوا را بخرد و خادم همه حلوا را به نيم دينار خريد و به دستور شيخ بين طلبكاران تقسيم كرد تا بخورند و مدتي از ترشرويي غافل شوند. زماني كه ظرف حلوا خالي شد كودك حلوا فروش پول حلوا را طلب كرد اما شيخ از پرداخت پول حلوا خودكاري كرد و كودك دائما التماس مي كرد و شيخ از پرداخت بهاي حلوا خودداري مي نمود كه موجب اعتراض بقيه طلبكاران شد كه مال ما را خوردي بس نبود ديگر مال اين كودك درمانده را چرا مي خوري؟ تا آنكه مدتي گذشت و كودك همچنان گريه مي كرد و بقيه طلبكاران نا اميد و منتظر نشسته بودند كه خادم با طبقي كه در آن چهارصد دينار زر و نيم دينار ديگر قرار داشت آورد و گفت كه اين را يكي از كريمان فرستاده است و در اينجا بود كه طلبكاران به عذر خواهي بر خاسته و راز اين كار را از شيخ جويا شدند كه شيخ بصير فرمود سر اين كار در اين بود كه درياي رحمت الهي به گريه كودك حوا فروش موكول شده بود:
تا نگريد كودك حلوا فروش بحر رحمت در نمي آيد به جوش
نتيجه: از نظر مولانا ديدگان ما همچون كودك حلوا فروش هستند كه براي جذب و جلب رحمت الهي بايد آنها را بگريانيم تا قطرات اشك ما با لطف و نظر آن كريم يگانه تكريم گردد و ارزش يابد و به اقيانوس رحمت الهي تبديل شود و اين اشك مي تواند اشك ندامت يا اشك شوق و اميد باشد اما هرچه كه هست بايد ناب و خالص باشد و از دل كه جايگاه تجلي حق است سرچشمه گرفته باشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
مار گيري رفت سوي كوهســــار تا بگيرد او به افــــــسونهاش مـــــار
اوهمي جُستي يكي ماري شگرف گِردِ كوهستان و در ايـــّــام بـــــرف
اژدهايي مرده ديـــد آنـجا عظـــيم كه دلش از شــكل او شــــد پر ز بيم
مارگير انـــدر زمســـــــتانِ شـديد مـــار مي جُست اژدهايي مـــرده ديد
مارگير آن اژدها را بر گـــرفـــت سوي بغـــــداد آمد از بــــــهر شِگِفت
كاژدهاي مــــــــــرده اي آورده ام در شكارش من جـــــگرها خورده ام
او همي مرده گمـان بردش و ليك زنده بـود و او نديدش نــيــك نيـــــك
او ز سرماها و برف افسرده بــو زنده بود و شكل مرده مي نـــــــمود
تا به بغداد آمد آن هنـــگامه جـــــو تا نــــــهد هنــگامه اي بر چــــارسو
بر لبِ شَط مـــرد هنگامه نهــــــاد غُلغُله در شهر بــــــــــغداد اوفـــــتاد
مارگيـــري اژدهــــــا آورده است بو العجب نادر شـــكاري كرده است
جمـــع آمــــــد صدهزاران ژاژخا حلقــه كــرده پشــت پا بر پشــت پـا
در درنگ انتــظار و اتّفـــــــــــاق تافت بر آن مار خورشيدِ عــــــراق
آفتــاب گرم سيرش گــــــــرم كرد رفت از اعضاي او اخلاط ســــرد
مرده بود و زنده گشت او از شِگفْت اژده بر خويــــــش جنبيدن گرفــــت
بندها بگسست و بيرون شد ز زير اژدهايي زشـــت غرّان همـــچو شير
در هزيمت بس خلايق كشته شـــــد از فتاده كشتگان صــــد پشــــته شد
مار گير از ترس بر جا خشك گشت كه چه آوردم من از كهسار و دشت
گرگ را بيـدار كرد آن كور ميــــش رفت نادان ســــوي عزرائيل خويش
اژدها يك لقمه كرد آن گــــــــــيج را سهل باشـــد خون خوري حجاج را
نفست اژدرهاست او كي مرده است از غم بي آلتي افســــــــــرده اســـت
اژدها را دار در برف عـــــــــــراق هين مَكَش او را به خورشيد عــراق
تا فــــــــسرده مي بُـــوَد آن اژدهات لقمه اويي چـــو او يـــــــابد خلاص
مثنوي مولوي دفتر سوم
زمستان اتم
روز٫ کاغذی سفید بر دیوار
ملافه ها٫ نامه های سفارشی به هم چسبیده اند
دستانم جرات نمی کنند بگیرند
می افتند میان شک و اشک
خیلی وقت است مریضم
تبعید شده ام به زمستان اتم
هر روز صبح سوار بر یخ های قطبی
از خواب شما عبور می کنم
شهر ٫ دو تکه کاغذ پاره
نگهبان مرزی
گذرنامه ام را نگاه می کند
و دروازه برویم بسته می شود
ساکن سرزمین سیاهم
حافظه ام ضعیف است
و جاذبه ام گیج می رود
میان مسافرخانه های پیر و
سکوهای سرد.
میان موهایم پرنده ای دارم
که می خواهم در بازار سیاه بفروشم
جار می زنم در کوی و برزن
اما کسی نمی شنود.
در پیراهن پانزده سالگی ام گم شده ام
و بارش باران و سوال و گلوله
تنهایی ام را شبهایم را سور اخ می کند
من از خودم رفته ام
سر رفته ام
تمام تنم انگار تمام من با تنم
دستی به پشت سر و دستی به دیوار انگار
میان سرم رد پایی گم شده انگار
تبعید شده ام به زمستان اتم و
دروازه های بسته
ساعتها با کلمه ها
می نشینم ساعتها با کلمه ها
دور می شوم از خودم
دور از صدا در سکوت بیفتم نیفتم چه کنم
بروم دنبال سایه های گمشده ام بگردم
نه اینکه دور خود چرخیده باشم
لباسم را درآورده دوباره پوشیده باشم
می خواستم خودم را گم کرده باشم
بعد آمده باشم در هوای تو کمی رقصیده باشم
صدای تورا در شب بیابم نیابم چه کنم
بروم دنبال حرفهای سفید و گلهای قرمز بگردم
لباس مناسب برای دیداربیابم نیابم چه کنم
بروم دنبال کتابها و جوهرهام بگردم
آمده باشم رفته باشم چای خورده باشم
خودم را با خیال تو در دیوار فکر کرده باشم
سرم را به در به دیوار تکیه داده باشم
به نرده ها به میله ها به فکرها لم داده باشم
چهره ات را پیدا کنم نکنم چه کنم
تنناها یاهو آهو آهووار در دشت طواف کنم
دلی ای دلدل بخوانم نخوانم چه کنم
در تنهایی نیمه شب آرام بگریم نگریم چه کنم
می نشینم ساعتها با کلمه ها
دور می شوم از خودم
سرنوشت من
سرنوشت من و این کاغذ
به چشمهای تو بسته بود
و اندوه در انزوای طولانی
یادآور دستهای تو و گریه های من
می خواستم از دیوار عبور کنم
و خودم را درسایه هات پیداکنم
اما صدای تو دور بود و
من قربانی دیوارهای خودم بودم
می خواستم شکلی در افق باشم
تابلویی بر دیواری تنها
در سکوت خود با دهانم شکستم
چشمی شدم خیره بر صفحه ی دیجیتالی
تمرین انزوا
صفحه ی سفید
یادآور سکوت من است.
پرنده از مه عبور می کند
شاخه ها در اشتیاق آسمان
قد می کشند
دیوارها
زیر رگبار و افکار
بمباران می شوند
دسته گلی سرشار از انتظار
گلدان را شکست
سایه ها به سمت ساکن آب کوچ می کنند
رنگهای روز, نام های گمشده ی ماه
پرواز می کنند از خاطرات و خیال
قدم برداشتن در کنار دریای مدیترانه
سقوط آزاد در فصل جنون
به احترام آفتاب, کلاه از سر برمی دارم
روز بخیر
و طناب را محکم در دستش می پیچد
عینک و کلاه و قامتی به درازای اندوه
پنجره باز می شود
جمجمه از قاب پرتاب می شود
و در
در انتظار
بسته می ماند
تمرین خالی ماندن
تمرین انزوا
تمرین گریستن در تنهایی
و عکس ها در دستش آب می شوند
خورشید در گلخانه ی بیمارستان
غروب می کند
و شب
خودش را پشت در پنهان کرده است
صندلی ها و سنگفرش های خیابان
با نقش هایی از یادهای عاشقان
و صفحه ی سفیدی که یادآور سکوت من است و انتظار مرگ.
لحظه های دیجیتالی
وقتی که زرافه شدم
فهمیدم آدمها کوتوله های سرگردانی هستند.
خیابان را دور زدم
از میدان و هیاهو گذشتم
به خانه رسیدم.
کسی یادمن نبود
جز تو
که یاد من نبودی
و من خودم را روی لحظه های دیجیتالی ثبت می کردم
در کامپیوتری که مرا نمی شناخت
و چشم های من در حسرت چشم های تو می سوخت
و تو در انتظار نامه ای بودی
که من ننوشتم
در انتظار لحظه های آبی
در انتظار تو
از خودم از تو از حرف از صدا از رنگ
خالی می شدم
و ُپر می شدم از سکوت
پَر می گرفتم
به سوی پنجره ای که بروی من بسته بود.
من از کجا
من از کجا
به اینجا پرتاب شدم
تا خودم را جا کنم میان کلمه ها و حرف های بی شمار
می توانم خودم را بنویسم
و از روی کلمه ها بپرم
و در آینه خیره شوم
در نقش های شکسته یک سرنوشت
توقع داشتم که در چشمان من نگاه کنی
اما چه فایده
تو که حتی بلد نیستی اسم مرا تلفظ کنی
و من که هر روز خودم را پیدا می کنم
میان آینه و فاصله هایی که هرگز پر نمی شوند
من ازنا کجای جهان
با کجای تو موازی شدم
تا خودم را با تصویر شکسته معنی کنم
بنوش
بنوش که امشب شب فراموشی است و
من می خواهم به یادت شراب بنوشم و
نامم را در باد منتشر کنم
و شعرم را به پرندگانی بسپارم
که معنای سفر را می دانند.
من از کجای جهان
به این سو پرتاب شدم
تا خودم را اینجا
میان کلمه های تازه و تصویرهای تنها پیدا کنم
میان واژه ها و مدادهای تنها
نامهای برای تو
اين را مینويسم تا بدانی
منهم روزی روی اين کلمهها میخوابيدم
و با ساعت سر و کله میزدم
تا زبان از ياد رفته را پيدا کنم.
و هربار سرنخ کلام از دستم درمیرفت
و میخورد روی بازوی ميزی که سنگين بود از کلمه ها وحرفهای ناگفته
و من هربار منتظر بودم که باورم کني
هرچند راه تو آنسوی اتفاق بود و من
قربانی سفرهای ناگزير بودم.
خوابها میگريختند از حفرههای شب
تکهتکه میشدند
و من با ياد تو
در سرزمين بادها
تلفظ نامم را به بيگانگان تعليم میدادم
و کسی نمیدانست
که من نام برادرم را دزديدهام،
که اين زندگی کابوس بیپايان و بیاجریست،
که من به هوشياری مردگان حسرت میخورم
و بیدليل بهسوی روز برمیگردم
تا سايههای شب را
با پای تب لگد کنم.
کسی نمیدانست
که سهراب نام ديگر سايه است
پشت پنجره سردی که
مرگ مرا بیجهت به تعويق میاندازد.
به انتظار تو شمردم همه ايستگاههای محله را
لای همه کتابها دنبال اسم تو میگشتم.
شعری مشترک نوشتم با سايهام
تا بدانی خيلی هم تنها نيستم
حالا که تو ديگر نيستی،
ساعت شش عصر
در صف پست
در انتظار ارسال نامه
تنها ايستادهام.
در فاصله ی دو ایستگاه
می نویسم
پس هستم
همچون چشمهای خسته ی پیرزنی
در پشت پنجره ی تنها
و افق
که در انتهای زمین
بی صدا ایستاده است
تنها ایستاده ام
در انتهای خودم
روزی از این دیار و یار
خواهم رفت
گوری برای افکارم خواهم کند
و روزهایم را به دست باد خواهم سپرد
باران که بیاید
تنهاترین می شوم
در فاصله ی دو ایستگاه
و چشمی در انتظار دوست.
در ازدحام رنگها و صداها
از کوچه های دلهره
عبور می کنم
تصویر تو بر دیوارهای شهر
ورق می خورد
اطلسی صورت تو بود
یا ململ حریر خواب
که رد تو را گم کردم
در ازدحام رنگها و راهها
کفش های تو جفت نبودند
اما گام هایت را شناختم
بر سنگفرش پیاده رو
سایه های بید و صدای گم شده ی تو بود
و من با خودم ماندم
با خیال دیدار تو
کفش هایت را پیدا نکردم
یک نفر از دور مرا صدا می کرد.
باران روی لحظه ها
چشمهایت از میان اتاق می گذرند
و بوی تنت هنوز با من است
صدایت در سرم می پیچد
از می بارد برف بر ایوان من پیداست
که دیگر هرگز نخواهی آمد
تو با بهار رفته ای با باد
تو با باد رفته ای و من
مانده ام اینجا میان باد
می بارد می افتد می ریزد باران
روی این لحظه ها
در این سکوتی که مرا احاطه می کند
در این خیال و انتظار و انتظارها
از می افتد پرده بر این پنجره پیداست
که دیگر امیدی به منظره نیست
نه توان رسیدن ماندن هست نه توان ماندن تا رسیدن
طنین طناب می لرزد میان تن
دستم به بوی تو نمی رسد
خواب از چشمانم گریخته است
از می ریزد این لحظه هاست که خیس می شوم
از خیال ماندنت درماندن های قلبم
از خیال بودنت در بودن های من است
که با جنون همخوابه می شوم
و از پنجره پرتاب می شوم بر سنگفرش خیابان
هراس و هجوم سایه ها
گذشتم از گودال روز و گول هرزه گردی های بی دوا
از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم
پنهان بودی به پشت زاویه های نهان خیال
دشت در دشت در دشت درندشت
تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت
صدای تو را نزدیک دستهای خودم می خواستم بگیرم
لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس
دستهای تو را نزدیک اشکهای خودم می خواستم بگیرم
شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد
اشکهای تو را می خواستم بگریم لبهای تو را می خواستم بخندم
نه دیدمت در خواب نه در خیال
شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا
ثانیه های خواب آلود
چرا نشنیدم
شاید کور بودم
چون آن کلاغی که
بر بال های ویرانی ام
قرآن می خواند و
وَاَن یَکاد َتلمُذ می کرد.
از میان خواب بلور
و سکوت شب
به سمت سیاه من
در حرکت بود.
نگران تپش های قلب من و
اضطراب طنابی
که بر گردنم سنگینی می کرد.
آیا ساعت شماطه دار
دنبال خوابهای من می گشت
که ثانیه ها چنین خواب آلود بودند؟
● صداي پاي آب از سهراب سپهري
...
من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد.
در چرا گاه « نصيحت » گاوي ديدم سير.
...
قاطري ديدم بارش « انشا »
اشتري ديدم بارش سبد خالي « پند و امثال » .
عارفي ديدم بارش « تنناها ياهو».
من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم ، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
...
كودكي هسته ي زردآلو را، روي سجاده ي بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از « خزر » نقشه ي جغرافي ، آب مي خورد.
...
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
...
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد.
به خيابان برود .
ساده باشيم .
ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت .
كار ما نيست شناسايي « راز» گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در « افسون » گل سرخ شناور باشيم .
پشت دانايي اردو بزنيم .
دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .
...
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم .